۸ مهر روز مولانا گرامي باد.

باسمه تعالي
انسان،از نگاه مولوي، در مثنوي معنوي
نويسنده : حسين نظريان
* اين مقاله در همايش ملي "مولانا معلم معنا " ارائه شده است.
شناخت انسان، همواره يكي از مهم ترين دغدغه هاي انديشمندان، در هر عصري بوده است.در يونان باستان،اين سخن پروتاگوراس Protagoras (481 ق.م)مشهور است كه " انسان، مقياس همه ي چيزهاست . مقياس هستيِ چيزهايي كه هست و مقياس نيستيِ چيزهايي كه نيست. " (گنجي، 1389: 69) مقوله ي انسان و شناخت آن، چنان اهميتي دارد كه ارزش گذاري، مكاتب فكري، بر اساس تعريفي است؛كه از انسان به دست مي دهند.اهميت و ضرورت انسان شناسي از آن جهت است كه "سخن گفتن از تربيت و اخلاق ، بدون توجه به ابعاد وجودي و استعدادهاي فطري و قابليت هاي ذاتي انسان، ناقص و بيهوده است ."(رهبر و همكاران،1385: 17) در مكتب اسلام "حقيقت وجودي انسان، چيزي است كه به زمان و مكان تعلق ندارد . به عالمي كه ما اكنون درك مي كنيم، متعلق نيست. بلكه از مكاني ديگر است." (فتحي زاده، 1384: 13) در فرهنگ ايراني و اسلامي ، يكي از شاعران و عارفان برجسته ا ي كه نقشمهمي درانسان شناسي داشته است ؛ مولانا جلال الدين محمد بلخي است. او، به دليل معرفتِ ژرف كتب وحياني و آگاهي دقيقاز ابعاد و زواياي پنهان آدمي، در كنارسايرحوزه هاي معرفت شناسي،درباره ي ابعاد مختلف زندگي انسان، سخن گفته است . از اين رو،تـأمل در فضاي عرفاني مثنوي و تنفس در ساحت معنوي آن ،فرصت بي نظيري را براي انسان شناسي و شناخت زواياي مختلف وجود آدمي، فراهم مي آورد.ناگفته پيداست كه انسان شناسي او، متاثر از نگاه عرفاني اش به مقوله ي وجود و بن مايه ي انديشه اش بر تعاليم قرآني استوار است ." مولوي در سراسر مثنوي، دو ترسيم كلي از انسان به دست مي دهد : يكي ترسيم هستي زشت ، آلوده ، تهي ، بي ريشه و پر رنج و ادباري است كه اكنون اسير آن است و در آن دست و پا مي زند، ترسيم ديگر او، از چيزي است كه انسان بوده و مي توانسته است باشد . يك هستي پاك ، روشن ، شكوهمند و سرشار از عشق ، زيبايي و خجستگي. " (مصفا،1386 : 13)
در تفكر اسلامي، انسان، اشرف مخلوقات است و بار امانت الهي را، بر دوش مي كشد . در اين مكتب، انسان داراي چنان منزلتي است كه خداوند او را جانشين خود در زمين قرار داده است و به خاطر آن كه خداوند، اسما الهي را به او آموخته است؛ ملائك اسم او را تقديس مي كنند.
تا ابد او هر چه بود از پيش پيش درس كرد از علم الاسما خويش
تا ملك بيخود شد از تدريس او قدس ديگر يافت از تقديس او (1/2711)
مولانا بر اساس همين گذشته ي درخشان انسان و يادآوري آن،در مثنوي، مي كوشد؛تا مقام و منزلت آدمي را ، به يادش بياورد و او را در نيل به شان واقعي وجودش، هدايت كند.تا جاييكه مي توان گفت،چنين انديشه اي،اساسجهان بيني و داوري ها و ارزش گذاري هايشرا ،درباره ي انسان،تشكيل مي دهد.او،كمال انسان را در آنمي داندكه متصف به صفات الهي گردد و رنگ خدايي بگيرد."از نظر مولانا، انسان در نقطه اي ايستاده است كه جهان و جانِ جهان را احساس مي كند ." (شفيعي كدكني ، 1367: هفده)بر همين اساس،او با الهام از قرآن كريم، چنين انساني را مسجود ملائك مي داند.
آدمي چون نور گيرد از خدا هست مسجود ملائك ز اجتبا (2/722)
حال براي آن كه اين انسان، عظمت ذاتي وعزت خدادادي اش را حفظ كند؛ بايد ماهيت فكري و انديشه اش را به عنوان اصل وجود و مابقي هستي اش را فرع بينگارد . اما او تاكيد مي كندكه انسان نبايد، به دانسته هايي كه به مدد عقل جزيي به دست مي آورد دلخوش كند." در نظر مولوي معرفت بيروني،با معرفت در معناي متعارف ومعمولي اش، فقط تا آن اندازه كه به لحاظ رمزي، موثر باشد سودمند و پذيرفتني است." (عباسي، 1386: 113)
اي برادر، تو همان انديشه اي مابقي تو ، استخوان و ريشه اي
گر گلست انديشه ي تو، گلشني ور بود خاري،تو هيمه گلخني (2/277)
انسان ،در ظاهر،جزءكوچكي از مجموعه ي هماهنگ و منتظم هستي، به شمار مي رود، اما " مولانا با نظر به عظمت و نيروهايگوناگونيكه در انسان سراغ دارد؛چه در قلمرو فردي و چه در قلمرو اجتماعي، اصالت را از آنِ انسان مي داند."(علامه جعفري، 1387: 170) عظمت انسان، از ديدگاه او تا حدي است كه بارها تذكر مي دهد،كه انسان اصل وجود است و ديگر پديده هاي هستي، براي خدمت رساني به او به وجود آمده اند.
پس به صورت آدمي فرع جهان وز صفت اصل جهان اين را بدان
ظاهرش را پشه اي آرد به چرخ باطنش باشد محيط هفت چرخ (4/3766)
از اين رو، مولانا هشدار مي دهد، كه درسلسله مراتب خلقت،درست است كه انسان، در مرتبه ي آخرين است اما ميوه درخت هستي و پيش قراول آن،نبايد كسي جز انسان باشد .
آخرون السابقون باش اي ظريف به شجر سابق بود ميوه ظريف
گرچه ميوه آخر آيد در وجود اول است او زآنكه او مقصود بود(3/1128)
در پس اين هشدار زيركانه،بر خلاف روان شناسان رفتارگرا و مكتب هاي تربيتي مشابه كه شخصيت انسان را تا حدّ يك حيوان آزمايشگاهي، تنزل مي دهند؛مولانا،انسان را به خود مي آورد و با يادآوري عظمت وجودي اش، بر او نهيب مي زندتا خود را بشناسد و گوهر اصالتش را، ارزان نفروشد .زيرا به عقيده او" اگر انسان ايده آلِ خود را محدود در نظر بگيرد؛عظمت او در همان حدود مشخص مي شود و اگر ايده آل او، وابسته به بي نهايت باشد؛مسلماً براي عظمت او حدي وجود ندارد ." (فيضي، 1384: 269)از ديدگاه او انسان جوهرِ هستي است و ديگر پديده هاي عالم، چيزي جز عرض به حساب نمي آيند .
جوهر است انسان و چرخ او را عرض جمله فرع وپايه اند و توغرض
اي غلامت عقل و تدبيرات و هوش چون چنيني خويش را ارزان فروش؟(5/3575)
به نظر او ،انسان ، با تمام ويژگي هايي كه دارد و با تمام داد و ستدها و كنش و واكنش هايي كه با خودش و با ديگر پديده هاي اجتماعي دارد؛بايد در هر حال، شأن انسانيتش را حفظ كند.از آنجا كه جهان در حال شدن است و در حركت به سوي تكامل پيش مي رود، اگر انسان بخواهد؛در اين دنياي مادي از يك زندگي سعادتمند و هدفمند برخوردار باشد؛ بايد به طور منظم، در مسير حركت تكاملي جهان قرار گيردو با چشم دل، حركت ذرات هستي را، ببيندو با آن همگام شود.
عالم افسرده است و نام او جماد جامد افسرده بود اي اوستاد
باش تا خورشيد حشر آيد عيان تا ببيني جنبش جسم جهان (3/1009)
براي زيستن در جهاني كه او تصوير مي كند،انسان بايد آگاه باشد تا محرم اسرار شود و تا جايي پيش برود كه حتي پيام جمادات را هم بشنود.اگر انسان،خود را در دايره هستي،محدود كند و صرفاً به تمنّياتِ جسماني بپردازد؛ دچار جمود فكري مي شود.دراين صورت، انسان صرفاَ، به يك مصرف كننده غير مولّد، تبديل مي شود و با گرفتار شدن در دام الفاظ و صورت هاي ظاهري، دست به تاويل و تفسيرپديده ها، مطابق ميل خود مي زند .
ما سميعيم و بصيريم و خوشيم با شما نامحرمان ما خامشيم
چون شما سوي جمادي مي رويد محرم جان جمادان چون شويد ؟
چون ندارد جان تو قنديل ها بهر بينش، كرده اي تاويل ها (3/1019)
برخي از مكاتب مادي، معتقدندكه " حواس ما، حدود معرفت ما را تشكيل مي دهد و فراتر رفتن از مرزهاي حواس ، فراتر رفتن از مرز معرفت واقعي است ."(گنجي، 1389: 347) بر خلاف اين مكاتب مادي،مولانا رمز دست يابي به شناخت رادر عبور از حواس جسماني و قدم گذاشتن در ماوراي آن،مي داند."عالمِ ماوراي حس را،مولانا،گه گاه هستِ نيست نما، مي خواند كه هر چند هست حتي كارگاه هستي ظاهر و مشيمه ي دنياي حس هم همان است كساني كه در قيد حس مانده اند وجود آن را در نمي يابند . "(زرين كوب، 1378: 257) با اين وجود او كارايي حواس مادي را، ناديده نمي گيرد و تنها قصد دارد؛ تا انسان را متوجه محدوديت حواس ظاهري و جسماني كند.
چشم حس همچون كف دست است و بس نيست كف را بر همهي او دسترس
چشم دريا ديگر است و كف ، دگر كف بهل ، وز ديده ي دريا نگر
جنبش كف ها ز دريا روز و شب كف همي بيني و دريا، نه عجب(3/1269)
از نظر او، انسان نبايد خود را گرفتار پستي ها و آلودگي هاي مادي و جسماني كند. زيرا اگر انسان به ارزش وجودي خود پي ببرد؛معدن خوشي ها و خوبي هاست. مولانا مي گويد انسان نبايد چنان در حصار تنگ ماده، خود را محدود كند كه براي خارج شدن از رنج آن، منت باده را بكشد . باده گساري نتيجه اضطراب روحي انسان، به خاطر از دست دادن ارزش وجودي و عدم عزت نفس است.انساني كه نمي تواند يا نتوانسته است، پي به عظمت روحي خود ببرد؛ از هستي پوچ خود،به تنگ مي آيد و براي جبران آن، دست به پياله مي برد تا شايد التهاب دروني اش را با باده تسكين دهد.به قول روانكاوان امروزي اين گونه انساني مي خواهد احساس حقارتش را جبران كند و خود را به فراموشي بسپارد تا از زير بار سنگين مسئوليت شانه خالي كند و دمي از دنيا و شر و شورش بياسايد .
هيچ محتاج مي گلگون نه اي ترك كن گلگونه، تو گلگونه اي
اي همه دريا چه خواهي كرد، نم وي همه هستي چه ميجويي عدم؟
تو خوش و خوبي وكان هر خوشي تو چرا خود ، منت باده كشي؟(5/3568)
در انديشه مولانا، دروازه بزرگ حقيقت، در هر شرايطي بر روي همگان باز است. زيرا مولانا، مسأله بدي ها و خصلت هاي زشت آدمي را، ذاتي او نمي داند تا قابل حل نباشد و او را از شاهراه حقيقت، باز دارد . او خوي زشت و اخلاق نا پاك را به عنوان يك مسأله عارضي در نظر مي گيرد و به همين دليل، راه بازگشت و تحول دوباره را ،بر روي آدمي بسته نمي بيند .
خوي بد در ذات تو اصلي نبود كز بد اصلي نيايد جز جحود
آن بد عاريتي باشد كه او آرد اقرار و شود او توبه جو (4/3412)
برهمين اساس، مولانا ، با تأسي از مكتب اسلام، توبه را به عنوان راه برگشت و نقطه عطف زندگي انسان مي داند. راهي كه انسان را از مسير انحراف به شاهراه هدايت مي كشاند. او حكايت زندگي فضيل عياض و برگشت انقلابي ساحران در داستان موسي و فرعون را بارقه ي غيرت حق مي داند كه در يك لحظه مي تواند انسان را از منجلاب فساد، به اوج عظمت انساني و الهي بكشاند.
چون فضيلِ رهزني كو راستباخت زانكه ده مرده به سوي توبه تاخت
وآن چنان كه ساحران فرعون را روسيه كردند از صبر و وفا(5/3161)
مولانا اصرار دارد، كه انسان براي راه يافتن به حقيقت، بايد هم نشين اولياءخدا باشد.از نظر او،گسستن از اوليا، موجب هلاك انسان است و هم نشيني با خسان و همدمان ناصالح، فرد را به فساد مي كشاند.
هركه خواهد هم نشينيِ خدا تا نشيند در حضور اوليا
از حضور اوليا گر بگسلي تو هلاكي زان كه جزوي بي كلي
هر كه را ديو از كريمان وابرد بي كسش يابد سرش را وا خورد (2/2163)
انسان مورد نظر مولانا، از يك طرف بايد مسجود ملائك و از طرف ديگر،بايد خصم ابليس باشد.يعني بايد جاذبه او به دوستي ملائكه و دافعه اش به دشمني ابليس بينجامد.او، اين دو مشخصه را نشانه بارز انسان و وجه تمايز او، از غير انسان مي داند.
يك نشان آدم آن بود از ازل كه ملائك سر نهندش از محل
يك نشان ديگر آنكه آن بليس ننهدش سر،كه منم شاه و رئيس
پس اگر ابليس هم ساجد شدي او نبودي آدم او غيري بدي
هم سجودهر ملك ميزان اوست هم جحود آن عدو برهان اوست(2/2119)
اما همان گونه كه متذكر شديم؛در مكتب انسان شناسي مولانا، مهم ترين هدف، كمال انسان است. " به اعتقاد او، انسان مبدأ و اصلي دارد كه در اين عالم ِ شهرت و اختلاف، از آن اصل كه منشأ وحدت و اتحاد است؛ دور افتاده و جدا مانده و تمام مساعي و مجاهدت هاي هدفش، آن است كه بار ديگر به اصل خويش باز گردد ." (حسيني كازروني، 1383: 124) از ديدگاه او، انسان هاي كه گرفتار هوي و هوس هستند؛نمي توانند به بلوغ فكري برسند و در حقيقت، اصالت خويش را گم مي كنند . اين گونه انسان ها،براي گذران عمر در اين چند روزه دنيا،مانند كودكان ،بي هدف به لهو و لعب مشغول مي شوند و گاه بر سر آن با يكديگر به جنگ و نزاع مي پردازند.تنها، مستان خدا و رهيدگان از هوا هستند كه مي توانند به كمال برسند .
خلقاطفالندجز مست خدا نيست بالغ ، جز رهيده از هوا
از لعب بيرون نرفتيكودكي بي زكات روح كي باشد زكي؟
جنگ خلقان همچو جنگ كودكان جمله بي معني و بي مغز و مُهان (1/3430)
در مثنوي،تصوير انسان كامل، در سيماي پيامبر اسلام (ص) عرضه مي شود." جزييات اين تصوير،گاه با تفصيل در ضمن تقرير حكايات ،انعكاس دارد و گاه با اجمال و در ضمن اشارت هايي كوتاه به قرآن و حديث و سيرت و احوال رسول ."(زرين كوب ، 1378: 85) در هر صورت ،مولانا ذات مقدس پيامبر را ،جان مايه هستي مي داند. زيرا بر اساس كلام وحي، انسان كامل، همان روح است كه پيامبران جلوه هاي بيشمار آن هستند و به طور كلي"فكر شخصيت در اسلام، در حقيقت، انديشه ي اسلام است در باب محمد(ص)." (نيكلسون، 1374: 83) چنين تصوير روشني از انسان كامل، در كنار هدف مشخص دين اسلام براي زندگي هدفمند و عروج انسان به عالم بالا، اين حقيقت مسلم را بيان مي كند كه " از نظرگاه انسان شناسيِ معنويِ ترسيم شده در قرآن، نبوت، عنصر ضروري انسانيتِ انسان است و آدمي، تنها به اتكاي مشاركت در دين ،حقيقتاً انسان به شمار مي رود ."(نصر، 1383: 203 )بر همين مبنا، مولانا، در مثنوي، براي انسان كامل، ويژگي هايي بر شمرده است كه در زير،به برخي ازآنها اشاره مي شود :
الف) خودشناسي:
مولانا،يكي از كليد هاي سعادت بشر را، شناخت خويشتن خويش مي داندو آن را، راهي براي خداشناسي و رسيدن به كمال معرفي مي كند.او،انسان را به قرآن تشبيه مي كندكه نقش آن،ظاهر و هويداست امّا عمق و باطنش مخفي است. او مي گويد: حتي كساني كه صد سال با انسان زندگي مي كنند؛ نمي توانند حقيقيت وجودي او را بشناسند.
ظاهر قرآن چو شخص آدمي است كه نقوشش ظاهر و جانش خفي است
مرد را صد سال عم و خال او يك سر مويي نبيند حال او (3/4248)
در جاي ديگر هم، شناخت انسان را ،از شناخت پري ، مشكل تر مي داند
گر به ظاهر آن پري پنهان بود آدمي پنهان تر از پريان بود
نزد عاقل زان پري كه مضمر است آدمي صد بار خود پنهان تر است(3/4255)
از نظر مولوي،خود شناسي راه اصلاح خويش است و بايد هر شخصي، عيب خود را در آيينه ديگران، ببيند و قضاوت مردمان صالح را معيار شناخت خويش قرار دهد. اگر انسان، از عيب خودآگاه باشد؛ فرصتي براي عيب گويي ديگران ندارد.
هر كسي گر عيب خود ديدي زپيش كي بدي فارغ وي از اصلاح خويش
غافلند اين خلق از خوداي پدر لاجرم گويند عيب همدگر
من نبينم روي خود رااي شمن من ببينم روي تو ، تو روي من (2/881)
از نظر او" خودبيني و نفس گرايي،درست همان طور كه در اين جهان، انسان را از خدا جدا مي دارد؛ در آن جهان نيز، مايهجدايي و فراق است ." (عباسي، 1386: 105) به همين دليل ، او بدترين مانع كمال را ،پندارِكمال درباره ي خويش و غرور و خودبيني معرفي مي كند.
هركه نقص خويش را ديد و شناخت اندر استكمال خود ده اسبه تاخت
زان نمي پرد به سوي ذوالجلال كو گماني مي بردخود را كمال
علتي بتر ز پندارِ كمال نيست اندر جان تو ، اي ذودلال (1/3212)
ب) پويايي و تحرك
انساني كه مولانا تصوير مي كند، مانند جوي آب، در حركت و جنبش است و هر روزش، از نوعي ديگر است . او، تن را مهمان خانه اي مي داند؛كه هر روز، پذيراي مهمان تازه اي است . دم به دم انسان با فكرت هاي نو مواجه مي شود و بايد خود را، براي پذيرايي از اين انديشه هاي تازه، آماده كند.
حال هر روزي به دي مانند ني همچو جو اندر روش كش بند ني
شادي هر روز از نوعي دگر فكرت هرروز را ديگر اثر
هست مهمانخانه اين تن اي جوان هر صباحي ضيف نوآيد دوان (5/3642)
اما ،از ديدگاه او، چنين فكرت هاي نو و انديشه هاي تازه را، نمي توان با فرزانگي عقل و قيل و قال مدرسه به دست آورد.
عاشقم من بر فن ديوانگي سيرم از فرهنگ و از فرزانگي (6/573)
و شايد، به همين دليل است كه دانش هاي سطحي را ،موجب انحراف ذهن مي داند و انسان را، از پذيرش آنها بر حذر مي دارد.
چون مبارك نيست بر تو اين علوم خويشتن گولي كن و بگذر ز شوم(2/3174)
از نظر او، انساني كه رو به كمال دارد؛ بايد دائم در حال تغيير و تحرك باشد و به پويايي برسد . جمود و ركود شخصيت موجب انحطاط انسان مي شود و رنج و عذاب را ،به دنبال خود مي آورد. او مي گويد: آبي كه در سبوست اگر به دريا نپيوندد و از عظمت دريا، مدد نگيرد؛ ناگوار مي گردد و رنگ و بوي خود را از دست مي دهد.
آب را اندر سبو بي يم مدار تا نگردد آب شيرين نا گوار
تاشود زين كوزه منفذ سوي بحر تا بگيرد كوزه من خوي بحر(1/2711)
ج)ترك شهوات، دوري از حسد ، حرص و آز
مولانا معتقد است كه شهوت طلبي، انسان را مست مي كند و انساني كه دچار اين مستي بشود؛ چشم و گوشش بسته مي شود و عقلش مختل مي گردد . از نظر او، چنين انساني، پندار و خيال را جانشين واقعيت و حقيقت مي كند و دچار خودشيفتگي مي گردد .
دانكه هر شهوت چو خمر است و چو بنگ پرده ي هوش است و عاقل زوست دنگ
خمرتنها نيست سر مستي هوش هر چه شهواني است، بندد چشم و گوش(4/3612)
به همين سبب، او انسان را، از شهوت، باز مي دارد و شهوت طلبي را ، موجب خواري انسان و سقوط او معرفي مي كند.
ترك شهوت ها و لذت ها سخاست هركه در شهوت فرو شد برنخاست (2/1272)
حسد ، زنا ، شرابخواري ، حرص و آز نيز از جمله صفاتي هستند كه انسان را ،از مسير انسانيت و رسيدن به كمال دور مي كنند.
زان كه حشر حاسدان روز گزند بيگمان بر صورت گرگان كنند
حشر پر حرصخس مردار خوارصورت خوكي بود روز شمار
زانيان را گندِ اندامِ نهان خمرخواران را بودگندِ دهان
گندِ مخفي كان به دلها مي رسيد گشت اندر حشر محسوس و پديد (2/1412)
د) دوري از طمع ،بخل وگداصفتي
از نظر مولانا،طمع موجب كوري دل مي شود و جلوي ديد انسان را مي گيرد.
هركه را باشد طمع ، الكن شود با طمع كي چشم و دل روشن شود
پيش چشم او خيال جاه و زرهمچنان باشد كهموي اندر بصر (2/579)
او مي گويد اگر مي خواهي چشم وگوش و عقلت صاف باشد و حقيقت را تشخيص بدهي بايد، پرده ي سياه طمع را، پاره كني.
صاف خواهي چشم و عقل و سمع را بر دران تو پرده هاي طمع را(2/569)
در جاي ديگر نيز، بخل را ،در نوك سندان غضب خويش قرار مي دهد و انسان را، به دوري از آن فرا مي خواند.
غل بخل از دست و گردن دور كن بخت نو درياب در چرخ كهن (2/185)
ه) هدف داشتن
شوپنهاور فيلسوفي است كه معتقد است انسان مي تواند توانايي هاي خود را متبلور كند و به غايت برسد . انسان در توانايي، عاجز نيست بلكه در مرز خواستن است كه متوقف مي شود. يعني مي تواند خواسته هاي خود را به منصه ظهور برساند اما مشكل اينجاست كه نمي داند چه چيزي را مي خواهد.يعني،گستره توانايي هاي انسان، هر امري را مشكل يا ممكن مي سازد. روانكاوان بزرگ، بر خلاف رفتار گرايان، علت بسياري از بيماري هاي رواني انسان را، بي هدفي انسان در زندگي مي دانند. در نگاه مولانا، زندگي بي هدف و شكمبارگي و لذت جويي، مرگ واقعيانسان محسوب مي شود و بر عكس، شهادت در راه هدف و جان دادن در راه دوست، عين زندگي و پايندگي است .
گر بريزد خون من آن دوست رو پاي كوبان جان برافشانم بر او
آزمودم مرگ من در زندگي است چون رهم زين زندگي پايندگي است (3/3837)
و) استغناي طبع و دوري از هواي نفس و خود خواهي
بي نيازي از خلق و احساس نياز به درگاه باري تعالي، از جمله راه هاي نيل به كمال است.مگر نه اين كه آدم ابوالبشر را هواي نفس، از بهشت برين راند و او را از اوج سعادت به حضيض بلا كشانيد؟ انسان تا زماني كه در خدمت جسم باشد از جان خبري نمي يابد.
نفس خود راكش جهاني زنده كن خواجه را كشتست او را بنده كن (3/2504)
در راه كمال، بايد منيت را كنار گذاشت.زيرا اگر ذلتِ آدم از شكم پرستي بود؛تكبر و جاه طلبي، موجب خواري و طرد ابليس، از درگاه الهي شد .اما خضوع و خشوع در برابر حق و استغفار از گناهان، موجب رحمت الهي و رستگاري انسان است .
نخوت و دعوي و كبر و ترهات دوركن از دل كه تا يابي نجات
زلتِ آدمز اشكم بودو باه وانِ ابليس از تكبر بود و جاه
لاجرم او زود اسغفار كرد وان لعين از توبه استكبار كرد (5/520)
ز) عشق ورزي
"عشق، پايه اصلي مسلك و مرام و اساس مكتب و طريقه عرفاني مولوي است. " (همايي ،1355: 8) از نظر مولانا، اوج كمال و پختگي انسان در عاشقي است. عاشقي مرحله ي كشف و شهود حقايق ، زير و رو شدن هستي عاريتي و رسيدن به كمال مطلق است . " پيداست كه تا عشق، انسان را به غير خود پايبند ندارد و به مرتبه اي كه بتواند غير را از همه حيث بر خود مقدم ندارد، نرساند؛ رهايي از خودي كه، سفر الي الله از آنجا آغاز مي شود؛ براي روح قابل حصول نمي گردد ." (زرين كوب ، 1378: 21)
هرچه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل باشم از آن
عاشقي گر زين سر و گر زان سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است (1/111)
از نظر مولانا،حقيقت و عظمت عشق، فراتر از آن است كه از طريق قياس و استدلال نظري متعارف، با عقل جزيي ناقص قابل درك و فهم باشد. به عقيده او،عشق، حلقه اتحاد تضاد هاست. زيرا با آن كه ميان عاشق و معشوق پيوندي وجود دارد؛اما اگر دقت شود بين آنها نوعي تضاد و دو گانگي هم هست . چرا كه در مقابل بي نيازي معشوق نيازمندي عاشق قرار مي گيرد. به همين دليل" عشق، نزدِ مولانا، نقطه ي وحدت است. دريايي است كه ميعادگاه همه نهر ها و رودهاست . صلحي است كه ملتقاي همه جنگ ها و تضاد هاست . " (الهي قمشه اي 1380: چهل و شش)
ح)پرهيز از تقليد
مولانا تقليد را كار انسان هاي ضعيف مي داند و . از نظر او انسان كامل كسي است كه به دنبال تكرار و تقليد نباشد.
زان كه تقليد آفت هر نيكويي است كَه بود تقليد اگر كوه قوي است
نوحه گر باشد مقلد در حديث جز طمع نبود مراد آنخبيث
از مقلد تا محقق فرق هاست كاين چو داود است و آن ديگر صداست
منبع گفتار اين سوزي بودوان مقلد كهنه آموزي بود (2/284)
انسان كامل براي خود و يافته هايش در عالم هستي ارزش قائل است و به گرد تقليد و پيروي محض از ديگران نيست
مر مرا تقليدشان بر باد داد كه دوصد لعنت بر اين تقليد باد
خاصه تقليد چنين بي حاصلان خشم ابراهيم با بر آفلان(2/563)
علاوه بر اينها مولانا،درباره ديگر جنبه هاي زندگي انسان، سخناني دارد كه از حوصله ي اين مقاله خارج است اما براي بيان جامعيت موضوع، به صورت كوتاه به برخي از آنهااشاره مي شود : تعصب و منيت(3/1297-1292)، خودآگاهي و كژفهمي(3/1277-1279)،سوءظن و قضاوت سطحي و نادرست (3/4768-4763)،صورت گرايي و ظاهر بيني(3/1258-4256)
فرجام سخن آن كه مولانا در نقش يك معلم برجسته، با تفكر فرهيخته ي خود، در شناخت دقيق انسان ، به مقامي رسيده است كه در كتاب مثنوي معنوي با جامعيتي شگرف، عوامل مختلف زندگي و موانع آرامش روحي انسان را ،مورد تجزيه و تحليل قرارداده است. به گونه اي كه مي توان اذعان داشت كه هيچ جنبه اي از زندگي بشري را نمي توان يافت كه مولانا در آن اظهار نظري نكرده باشد و راهكاري براي آن به دست نداده باشد .
گر بريزي بحر را در كوزه اي چند گنجد قسمت يك روزه اي (1/20)
با تعمق در كتاب مثنوي و شيوه انسان شناسي مولانا در اين كتاب ارزشمند ، مشخص مي شود كه در تفكر او ،جايي براي سوالاتي مانند ازكجا آمده ام و به كجا مي روم ؟ باقي نمي ماند . از ديدگاه او مبدأ و مقصد انسان و هدفش در زندگي ، مشخص است .
ما ز بالاييم و بالا مي رويم ما ز درياييم و دريا مي رويم
منابع
1-الهي قمشه اي، حسين، گزيده فيه ما فيه، چاپ هشتم، علمي فرهنگي،تهران، 1380
2-جعفري، محمد تقي،مولوي و جهان بيني ها، چاپ ششم، موسسه نشر آثار علامه، تهران، 1387
3-حسيني كازروني، سيد احمد، عشق در مثنوي معنوي ، زوار ، تهران، 1383
4-رهبر، محمدتقي ، و همكاران، اخلاق و تربيت اسلامي، چاپ سيزدهم،سمت،تهران، 1385
5-زرين كوب ، عبدالحسين، بحر در كوزه، چاپ هشتم، علمي، تهران، 1378
6-شفيعي كدكني، محمدرضا، گزيده غزليات شمس، كتاب هاي جيبي، تهران ، 1367
7-عباسي، شهاب الدين، گنجينه معنوي مولانا ، چاپسوم، مرواريد، تهران، 1386
8-فتحي زاده ناصري، فرخ، چيستي هنر ، موسسه تحقيقات و توسعه علوم انساني، تهران، 1384
9-فيضي، كريم ، مثنوي؛ معناي مولوي، ياران علوي، تهران ، 1384
10-گنجي ، محمد حسين، كليات فلسفه، چاپ ششم، سمت ، تهران ، 1389
11-مصفا، محمد جعفر، با پير بلخ: كاربرد مثنوي در خودشناسي، چاپ يازدهم، پريشان ، تهران، 1386
12-مولانا ، جلال الدين محمد بلخي،مثنوي مولوي، تصحيح قوام الدين خرمشاهي، چاپدوم،ناهيد ، تهران، 1378
13-نصر، سيد حسين، آموزه هاي صوفيان از ديروز تا امروز، چاپ سوم، قصيده سرا، تهران، 1383
14-نيكلسون، رينولد.ا ، تصوف اسلامي و رابطه انسان و خدا، ترجمه دكتر محمدرضا شفيعي كدكني،چاپ دوم، علمي، تهران،1374
15-همايي ، جلال الدين، مولوي نامه(مولوي چه مي گويد؟) ج1، شوراي ع